دیروز عصر همراه استاد و
خبرنگاری بودم برای گزارشی از کافه های تهران؛ در قالب تهران گردی های
نشریه نگاره. خیلی خوب بود معدود برنامه ای که مشتاقانه حرف
های مصاحبه شونده را گوش می کردم. البته سخن استاد محیط طباباطی جذاب است
در هر حال. چند تا کافه هم رفتیم و کاملا از نزدیک با کارشون آشنا شدیم. یه
جا قهوه فرانسه اش رو آزمایش کردم، جای دیگه لیموناد (همون شربت آبلیموی
خودمون)، برای رسیدن به کافه بعدی که بیشتر تو ماشین گرم بودیم
آب طالبی گزینه ی خوبی بود. غروب هم که دیگه دلم چای می خواست با یک قطعه
کیک شکلاتی خیلی خوشمزه پاسخ دلم رو دادم. وسط این خوشگذرونی ها شنیدن از
سرگذشت کافه ها در تهران تو 50، 60 سال اخیر هم بسیار شنیدنی بود. نگاره وبگاه
ندارد که پیوند دهم. اگر شما هم سر ذوق اومدین مثل من، شماره آتی نه،
شماره بعدی اش را که تهیه کنید، داستان کافه ها را خواهید دید.
این وسط فقط یک چیز آزار دهنده بود. درست همین روزها و
سه سال پیش هم با دوربین عکاسی به چند تا کافه سر زدم و خاطره اش مدام جلوی
چشمم بود. خاطره ای که پیش از این با عنوان «شب ها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیدار نیست» روی طوسی نوشته
بودم، منتها دیروز و آن روز تابستان 87 آنقدر با هم کنتراست داشت که دوباره
پرده ی اول آن متن را عینا اینجا می آورم:
**********
پرده اول: یک روز تابستان 87، تهران
یه روز تابستون پیش با پلیس همراه شدم تا ببینم در طرح
امنیت اجتماعی دقیقا چی کار می کنند. قرار جلوی پارک
ملت بود و از موج تازه ی بگیر و ببند ها بیشتر از یک هفته می گذشت. ساعت
حدود های چهار و پنج عصر و خیابون خیلی خلوت بود. نمی دونم این خلوتی به حضور ما و پلیس تو اونجا مربوط بود و این که دیگه
مردم برای فرار از این بگیر و ببند ها از لونه زنبور فاصله می گرفتند، یا
گرمای هوا و اینکه هنوز تابستون بود و آفتاب بالا.
یک ساعتی اونجا بودیم و مامور های پلیس امداد* که به قصد
ارشاد اومده بودند، سوزه مهمی گیرشون نیومد. ما و پلیس دور
هم خسته شدیم و پلیس ها راه افتادند به سمت اون طرف خیابون و برج ملت. نا
غافل ما(شش، هفت تا عکاس و سه ، چهار تا پلیس) ریختیم تو یه
کافی شاپ کم نور که اتفاقا دور چند تا میز فقط خاانوم ها بودند که تو اون
فضای آروم و ساکت داشتند چای و قهوه ای می خوردند و با هم اختلاط می کردند.
همین خانم هایی هم که بیشتر تو چشم اومدند اتفاقا خیلی جون و مانتو تنگ
نبودند و ظاهرشون هم مثل خیلی از آدم های این شهر بود. مثلا یکی شون یه مانتو خیلی معمولی و تا زیر زانو تنش بود و یه روسری
سفید که موهاش هم از جلوی روسری اش معلوم بود. همون اندازه ای که معولا
خیلی از خانوم های دست کم اون منطقه شهر موهاشون معلومه. خلاصه حمله
ناگهانی ما به داخل کافی شاپ با فلاش های دو سه تا از این همکارهای من شروع
شد و با تذکر مامور ها ادامه یافت. خیلی حالت بدی بهم دست داد. فکر می کنم
یک فریم هم عکس نگرفتم. غیر از اون دو یا سه فریمی که بدون ویزور و در حال ورود ثبت شد. چند تا عکاسی که فلاش زدند جلوتر از
من وارد شدند و قبل از هر کاری فلاش اونا تصویر مات و مبهوت و وحشت زده
هفت هشت تا آدم حاضر تو کافی شاپ رو مغزم ثبت کرد و نمی دونم چرا خودمو جای
اونا دیدم. چند لحظه بیشتر طول نکشید که اومدم بیرون. دو سه تا کافی شاپ
همجوار هم رفتیم و هم عکس گرفتم و هم نگرفتم و اومدم بیرون که همون خانوم
روسری سفید جلوم سبز شد و تو فاصله کمتر از نیم متری من ایستاد و با صدای
عصبی و بلند ازم پرسید: "برای چی از ما
عکس گرفتید؟" آروم گفتم من عکس نگرفتم. بلند تر ادامه داد که برای چی از زن
و بچه مردم عکس می گیرد؟
عصبانیتش کاملا برام قابل درک بود و اصلا ناراحت نبودم
از اینکه داره سرم داد میکشه. یه جورایی بهش حق می دادم و فکر می کردم این
فریاد کشیدنش سر من اگه هیچ فایده ای هم که نداشته باشه احتمالا یه کم
آرومش می کنه. بازم آروم گفتم اما من از شما هیچ عکسی نگرفتم. همین موقع
یکی دیگه از عکاس ها که به حدود ده متری پشت من
رسیده بود شروع کرد با لنز تله اش احتمالا از من و این خانوم عکس گرفتن.
خانوم روسری سفید با همون صدای بلند گفت: "اونها! هنوزم داره می گره" و
فریاد زد "آقا بهت می گم عکس نگیر از من". سرهنگ ... رسید و گفت : "خانوم
داد نزن. اینا دارن کارشون رو می کنند. آقا عکستو بگیر." خانوم روسری سفید
با همون صدای نسبتا بلند گفت شما حق ندارید. این بار سرهنگ فریاد کشید که
حجابتو درست کن و خانومه بلند تر گفت که حجاب من
درسته. دو تا مامور زن رسیدن و باقی مامور ها هم جمعیت را که حالا زیاد هم
شده بودند متفرق کردند و خانوم روسری سفید هم بردند کنار و من هم دور شدم
از وسط این معرکه بد.
* از رسته پلیس امداد برای
گشت ارشاد و امور مربوط به اون استفاده می شد. روی بازوی مردان پلیس عبارت
"پلیس امداد" نوشته شده بود."
لینک این نوشته در اینجا
|