|
|
 |
اصول معماری پایدار در معماری سنتی ایران
Date : 2010.3.5
|
 |
| |
ر تجدد و ویژگی های آن در نگاهی کلی به تجدد، آن را یک انفجار غیر قابل
احاطه و غیر قابل درک گستره ی زندگی انسان می یابیم. گویی در دوره ی تجدد،
خود زندگی انسانی گسترش پیدا کرده است. در دوره ی تجدد، ابعادی در زندگی
انسانی دیده و کشف شده و می شود که قبلاً به هیچ وجه دیده نمی شد.
بنابراین، به یک معنا می توانیم بگوییم تجدد، انفجار گستره ی زندگی آدمی
است.گفته شده است که در این روند انفجار گستره ی زندگی آدمی، دائماً
وضعیتی[2] جدید برای آدمی به وجود می آید. مدرنیته یک وضعیت است؛ همان طور
که سنت نیز یک وضعیت بود. مدرنیته وضعیتی انسانی است که در آن دائماً میان
آن منابع نیرویی مربوط به زندگی که آدمی در اختیار داشته، ولی دارد از کار
می افتد، و منابع نیرویی زنده و کارآمدتر که آدمی آن ها را کشف می کند،
نسبتی برقرار می شود. گویی وضعیت مدرنیته مثل کنار گذاشتن اجساد مرده و
پیدا کردن اجساد زنده است. آدمی در هر بخش از زندگی که منابع نیروی وی در
آن جا کارآمدی خود را از دست می دهد، نسبتی برقرار می کند با منابع نیرویی
کارآمدتر که در این گستره زندگی انسانی کشف می شوند. این وضعیت یک وضعیت
اختیاری نیست. این وضعیت ها به صورت های گوناگونی تحقق پیدا می کنند و
زندگی انسان را تسخیر می کنند. یعنی یک دینامیک حیاتی در وقوع روند تجدد
وجود دارد. مشخصه ی دیگر این است که در این روند، جهان خارج از انسان
دائماً زیر سوال می رود و جهان درون انسان دائماً پیچیده تر می شود. وقتی
که منابع نیروی زندگی که در جهان وجود داشته و انسان از آن بهره می برده،
کارآمدی خود را از دست می دهد، جهان خارج نیز زیر سوال می رود. به این
ترتیب، امتیازات اجتماعی، سیاسی، اجتماعی دینی و فرهنگی نیز زیر سوال می
روند، چون همه ی این ها کارآمدی خود را از دست می دهند و انسان احساس می
کند که مثلاً با آن قانون قبل نمی تواند زندگی کند و باید قانون دیگری پیدا
کند؛ با آن گزاره ی دینی نمی تواند زندگی کند و باید گزاره ی دینی دیگری
پیدا کند؛ با آن نهاد سیاسی نمی تواند زندگی کند و باید نهاد سیاسی دیگری
پیدا کند، با آن سیستم تربیتی نمی تواند زندگی کند و باید سیستم دیگری پیدا
کند. این ها واقعیاتی هستند که بیرون از انسان اند. در مدرنیته این ها
دائماً زیر سوال می روند. با زیر سوال رفتن این ها، پیچیدگی های درون آدمی
مرتباً بیشتر می شود،
زیر سوال رفتن جهان خارج و پیچیده شدن جهان
داخلی انسان، از مشخصات مهم مدرنیته است و درست بر همین اساس است که تجدد
امکان های انتخاب را بسیار زیاد می کند. این است آن نقطه ای که به
رویکردهای جدید به سنت منتهی می شود. اما چرا امکان انتخاب بسیار زیاد می
شود؟ برای این که با نامطمئن شدن جهان خارج از انسان، تجربه ی تقدیر و قسمت
و سرنوشت ازلی از آدمی گرفته می شود. انسان در سنت تجربه ای داشته به نام
تجربه ی تقدیر و جهان از پیش ساخته شده با حساب و کتاب منظم که از آن به
شکل های مختلف تعبیر شده است؛ مثلاً جهان معقول: جهانی که عقلی را در خود
نشان می دهد. در تجربه ی تقدیری، جهان، وعقول و دارای حساب و کتاب دیده می
شود. برای هر چیزی جایی معین شده و انسان هم در آن جایگاهی دارد. همه چیز
تقدیر شده است. البته آدمی می تواند در پاره ای از این امور تقدیری هم
تصرفاتی کند، اما آن تصرفات در چارچوب های تقدیر شده مقدر است. به همین جهت
بود که در گذشته مساله ی جبر و اختیار را این طور حل می کردند که می گفتند
انسان می تواند داخل چارچوب هایی که از قبل تعیین شده و قابل تغییر تبدیل
نیست، کارهایی انجام دهد. قلمرو تغییرات کم و زیاد قلمرو اختیاری اوست و آن
چارچوب تقدیری است. قضا و قدر را هم این طور می فهمیدند. این تجربه ی
تقدیری چه در تفکر، چه در دین و چه در زندگی در عصر مدرنیته از میان رفته
است. برای انسان های مدرن، یعنی انسان هایی که در متن تجدد زندگی می
کنند[3] تقدیر معنا ندارد. مثلاً برای تفکر چارچوب وجود ندارد. سابقاً تصور
می شد که تفکر در داخل چارچوبی است که آن چارچوب قبل از فکر کننده است: آن
چارچوب در هستی است و آن فکر کننده سعی می کند آن چارچوب و همچنین روابط
وجود را کشف کند.
. در مورد دین هم تصور می شد که دین چارچوبی و
حقیقتی دارد که آدمی باید آن را بشناسد. برای انسان جدید در دین نیز دیگر
مساله ی چارچوب مطرح نمی شود. امروزه انسان جدید، انسانی است که در بیابان
بی نهایتی پرتاب شده و در آن جا باید خود را پیدا کند و با مسئولیت خود
زندگی کند و معین کند که چگونه می خواهد زندگی کند.
زندگی چارچوب
ندارد و آدمی باید به آن چارچوب بدهد. در یک چنین وضعیتی تمام اتوریته هایی
( authority) که آدمی به آن ها تکیه می کرد، فرو ریخته است. جهان بیرون از
انسان که نامطمئن می شود، یعنی اتوریته ها فرو می ریزد. مرجعیت هایی که
انسان در پرتو آن ها زندگی می کرده، فرو ریخته است. این مرجعیت ها شکل های
مختلف داشته و در زمینه های مختلف موجود بوده است. در دین، در فلسفه، در
سیاست، همه جا، اتوریته وجود داشته است. برای انسان جدید این اتوریته ها
اینک تماماً فرو ریخته اند. زوال و فنای تجربه تقدیری به این خاطر است که
دیگر اتوریته ای وجود ندارد.
چون در عصر تجدد، مفهوم انتخاب در
زمینه های مختلفی وجود دارد، در عالم سیاست نیز از مفهوم انتخاب استفاده می
شود. این انتخاب به این دلیل وجود دارد که در عصر تجدد در همه جا آدمی در
برابر انتخاب قرار دارد و تنها راهی که پیش پای اوست انتخاب است و نه
تبعیت.انتخاب در جایی معنی پیدا می کند که چند راه و گزینه وجود دارد. این
همان پلورالیته است؛ یعنی «کثرت» که در همه ی زمینه ها وجود دارد. این کثرت
چیزی نیست که بپرسیم آیا آن را می خواهیم یا نمی خواهیم. برخی با این
مساله این طور برخورد می کنند که آیا « کثرت » را می خواهیم یا نمی خواهیم.
ولی مساله ی کثرت این است که آیا کثرت وجود دارد یا ندارد و واقعیت این
است که وجود دارد؛ منتها در بعضی از جامعه ها گستره ی آن زیاد است و در
بعضی از جامعه ها کم است و درست در همین جاست که بدعت معنی خودش را پیدا
کرده است. بدعت در گذشته مذموم شمرده می شد؛ چون چیزی استثنایی بود. آنچه
غالب بود عبارت بود از تبعیت از اتوریته ها. بدعت عبارت بود از قد علم کردن
و صاحب نظر شدن در مقابل اتوریته. این بدعت، امری مذموم و استثنایی بوده
است. الان عصر، عصر بدعیت است؛ چون در جهان مدرنیته عصر، عصر انتخاب است.
لذا هر انسانی بالقوه می تواند بدعت گذار باشد. این بدعت گذاری بنا به
تعبیر پاره ای از محققان، یک جبر است در عصر تجدد.....} 5_{....بسيار
پيش ميآيد كه جوامعي نظير ايران امروز را جامعهاي در حال گذار از سنت به
مدرنيته مينامند و يا جمعي ديگر در تعبيري متفاوت از «سنت»، به تبع
«كومارا سوامي» و «فريتهوف شوان» خود را سنتگرا مينامند. مابين اين
تعابير مختلف از سنت و تجدد چه شباهتها و يا تفاوتهايي وجود دارد؟ سنت
چيست و چه نسبتي با مدرنيته [تجدد] دارد؟
سنت به معناي حقيقت
قدسي ازلي در تعابير و اصطلاحات رايج درباره سنت، تعريفمطرح همان
تعريفي است كه در زبانفرنگي با كلمه Tradition [با تأكيد بر آغاز كلمه با T
بزرگ] بيان ميشود و به معناي امر قدسي و حقيقت ازلي آغازين است كه بر
زندگي بشر نازل گرديده است. سنت در اين تعريف امري مقدس و گوهري قدسي و
ازلي و ابدي است. اين تعريف، سنت را به عنوان كانون معنايي اصلياي عنوان
ميكند كه روح و جوهر «حكمت خالده» يا «جاودان خرد» را تشكيل ميدهد. اين
تعريف، تعريفي فلسفي و حكمي از سنت است كه در ذات خود بيانگر وجهي ثابت و
قدسي و ماورائي است.
سنت در معناي جامعهشناسي در جامعهشناسي و
علوم اجتماعي و انساني مدرن، سنت معادل مجموعهاي از آداب و رسوم و عادات و
ظواهر پنداشته ميشود. از منظري كه جامعهشناسي و علوم انساني مدرن از آن
مينگرند سنتها، ظواهري منسوخ هستند. اين تعريف از سنت در واقع به معنايي
نظر دارد كه در زبان فرنگي با tradition [با تأكيد بر آغاز كلمه با t كوچك]
بيان ميگردد. از منظر علوم انساني مدرن، افقي براي درك معاني قدسي و
ماورائي سنت وجود ندارد. اين تعريف از سنت يكسره با حقيقت كلمه Tradition و
معناي «فرادهش» بيگانه است. اگر چه اين تعريف، رايجترين تعريف از مقوله
سنت ميباشد و اساساً در زمره مشهورات رايج علوم اجتماعي و انساني پنداشته
ميشود.
جرياني كه به نام «سنتگرا» معروف گرديده و «رنه گنون» را
ميتوان يكي از چهرههاي اصلي آن دانست، سنت را به عنوان هسته اصلي و قدسي
تعاليم اديان مطرح ميكند. ايراد اساسياي كه بر اين نظريه سنتگرايان
ميتوان گرفت اين است كه در پارهاي موارد آنان به گونهاي سخن ميگويند كه
گويا فيالمثل به لحاظ بهره بردن از حقيقت قدسي آغازين همه اديان به طور
مساوي در كنار يكديگر قرار ميگيرند و از اين منظر تقابلي ما بين «سنت» و
«مدرنيته» مطرح ميگردد. در حالي كه اگر به اين امر معتقد باشيم كه اديان
عليرغم بهرهمندي ذاتيشان از حقيقت وحياني به لحاظ كمال و مرتبه وجودي به
هيچ روي برابر با يكديگر نميباشند، اين نظر مطرح ميگردد كه براي ما
معتقدان به دين اسلام چه اصراري وجود دارد كه به جاي نام بردن از تقابل
«اسلام و مدرنيته» از بحث تقابل «سنت و مدرنيته» نام ببريم.
اگر
ميبينيم كه برخي روشنفكران در مقابل مدرنيته از آلترناتيوي به نام سنت
[البته آن هم به عنوان يك امانت و خاطره قومي و طبعاً مربوط به گذشته] نام
ميبرند علت را بايد در اين امر جستجو كرد كه آنها نميخواهند اسلام را به
عنوان يك حقيقت مستقل و آلترناتيو در برابر مدرنيته قرار دهند، زيرا اين
امر براي آنها توابع و لوازمي دارد كه از پرداختن به آنها پرهيز دارند. در
نگاه چنين افرادي، اسلام حداكثر صورتي از ظهورات سنت است كه تابع منطق
تاريخ بوده و امروز از حيز انتفاع خارج است. در حاليكه براي ما كه به
اسلام به عنوان اصيلترين صورت آغازين و واپسين حقيقت ديني نظر ميكنيم،
آنچه در تاريخ صدر اسلام و وجود گرامي پيامبر(ص) و اميرمؤمنان(ع) جلوهگري
كرد، صرفاً ظهور اجمالي حقيقت روح محمدي بود و به لحاظ تاريخي ظهور تفصيلي و
فراگير اسلام در پايان تاريخ و ذيل عدل مهدوي تحقق خواهد يافت كه احياء
سنت راستين و ظهور تفصيلي و نهايي و اصيل تمدن اسلامي خواهد بود......} 6_{....در
كنار ديدگاه سنتگراهايي كه گفتيم، نقطه نظرات «داريوش شايگان» در كتاب
«آسيا در برابر غرب» در دوران اول انديشهورزياش وجود دارد كه معتقد به
نحوي تجربه مشترك معنوي براي تمدنهاي آسيايي بوده است. شايگان در كتاب
سابقالذكر و همچنين در كتاب «بتهاي ذهني و خاطره ازلي» در مقابل مدرنيته
[از نوع غربزده آن] نه سنت در معناي تاريخي - فرهنگي آن، نگرشي مبتني بر
نحوي تجربه معنوي مشترك آسيايي [مبتني بر دستاوردهاي فرهنگي تمدنهاي هند و
چين و ژاپن و ايران اسلامي] را قرار ميدهد. اين ديدگاه اگر چه با آراء
گنون تفاوت دارد اما به جهت تأكيدي كه بر عنصر مشترك و وحدتآفرين تمدنهاي
آسيايي در مقابل غربزدگي مدرن دارد، با آن مشتركاتي پيدا ميكند.......} 7_{.......اگر
فرض را بر این بگذاریم که ایران جامعهای در حال گذار از جامعهی سنتی به
جامعهی مدرن است، احتمالا می توان به این نتیجه هم رسید که به دلیل همین
درحال گذار بودن بسیار پویا و متحرک است.
یک پیش فرض نادرست، بی شک
ما را به نتایجی بازهم نادرست تر می رساند. به گمان ما، همانگونه که بارها
این مساله را به صورت های مختلف مطرح کرده ایم ، نه کشور ما و نه هیچ یک از
کشورهای موسوم به «در حال توسعه» به معنای واقعی، تجربه یک گذار را بر روی
الگوی شناختی که ما از مفهوم «گذار سنت به مدرنیته» در جوامع اروپایی
داشته ایم را از سر نمی گذرانند. این صرفا یک توهم است که ناشی از باقی
ماندن و تداوم اندیشه تطوری فراتر از قرون نوزده و بیستم و از خلال یک
گفتمان غالب( عمدتا سیاسی) اروپایی و غربی است. تعمیم این گفتمان برخلاف
تمام شواهدی که در طول دو قرن بر خلاف آن گرد آمده اند؛ به خودی خود گویای
موثر بودن آن است: موثر بودن از اینکه ما انسان ها را از یک بن بست فکری
خارج کند ،اینکه حاضر باشیم بپذیریم که: اصولا نمی توان به جوامع انسانی به
صورت تمامیت هایی یک دست و یک پارچه و خالص از لحاظ فرهنگی و اجتماعی نگاه
کرد تا سپس آنها را بر روی خط یا خطوط تطوری(تکاملی) قرار داد و سرانجام
نیز این خطوط را تاریخی یا زمانی یا جبری فرض گرفت و به این گذار جنبه های
ارزشی داد و در نهایت دست به سلسله مراتبی کردن جوامع بر اساس نقطه قرار
گرفتن هر کدام از آنها بر خط مفروضی که ما در خیال خود و از آنجا در گفتمان
و شیوه های اندیشیدن و رفتارهای خود، از «توسعه یافتگی» به «نیافتگی» ، از
«پیشرفته نبودن» به «پیشرفته بودن» و غیره می کشیم بزنیم. و این در حالی
که همگی این مقولات صرفا برگرفته از یک الگوی شناختی مبتنی بر قالب مشخصی
از توزیع قدرت در جهان کنونی است که می توانسته است امروز به شکل دیگری
وجود داشته باشد و می تواند در آینده شکل دیگری به خود بگیرد. جوامع
انسانی ، جوامعی به مراتب پیچیده تر از آن هستند که بتوان آنها را به نوعی
یکپارچگی فرهنگی بر اساس الگویی تصنعی به عنوان «دولت ملی» تقلیل داد.
در
نتیجه «گذار از سنت به مدرنیته» مفهومی است که می توان آن را به مثابه
نوعی برساخته ذهنی در نظر گرفت و طبعا هر کس می تواند برای خود در آن معانی
ای را که می خواهد بگذارد: فرض بگیریم که ما سنت را به معنی گذشته و
مدرنیته را به معنی حال بگیریم و یا به روش جامعه شناسی قرن نوزده، مقولاتی
چون گذار از جماعت به جامعه یا از جماعت به سوژه(فرد) را برای خود به
مثابه مولفه های اصلی ای در نظر بیاوریم که می توانند سنت و مدرنیته را
تعریف کنند، و یا، به شیوه فن سالاران، سنت را در فناوری های گذشته و
مدرنیته را در فناوری های جدید ( اتوماسیون، رایانه، اینترنت...) ببینیم، و
یا به شیوه فیلسوفان سنت را در عدم اندیشه و جزم اندیشی و مدرنیته را در
عدم قطعیت در اندیشه و نسبی اندیشی در نظر بگیریم و... در همه این موارد ما
در واقع با شکل گیری ها و باز شکل گیری هایی روبرو هستیم که درون میدان
های اندیشه و یا لایه های شناخت شناسانه ای شکل می گیرند که اصل و اساس
آنها بر تعریف و الزاماتی است که قدرت از آنها ارائه می دهد و بنابراین به
سهولت می توانند از یک دستگاه شناختی به دستگاه شناختی دیگر گذار کرده و از
این هم بیشتر به سادگی می توانند دستگاه های شاختی را تا بی نهایت با
یکدیگر ترکیب کرده و اشکال جدیدی ایجاد کنند که هر کدام از آنها نیز مدعی
آن خواهد بود که شکل اصیلی را ارائه می دهد که راه حل اصلی و کلیدی را برای
این گذار یافته است......} 8_ {.... سنت (تراديسيوناليسم): در لغت
به معناي شيوه، روش فکري و قالب عملي معين و ثبوت يافته است. شادروان محمود
حسابي در واژه «trabe» به جز شيوه، استادگي، ورزه، کرکدکاکرک، کار وکرد را
آورده است که در مجموع، معناي کار پخته ورزيده و از روي استادي را افاده
مي نمايد. (حسابي، 1373، ص 553). سنت در اطلاق فرهنگ اسلامي آن، از مقوله
ارزشي محض است و بر گفتار و کردار و رفتار پيامبر گرامي اسلام(ص) که براي
مسلمانان تقدس خاصي داشته و لازم الاتباع است اطلاق مي شود. سنت در بحث
فعلي، معناي عامي دارد; يعني افکار، اعتقادات و آداب رفتاري که از گذشته
بر جاي مانده و شامل همه مظاهر و فرهنگ و تمدن گذشته مي شود. از اين منظر،
سنت داراي اجزايي است; از مضامين بلند کتب مقدس گرفته تا عادات و شيوه هاي
زندگي خاصي که در برهه اي از زمان شکل گرفته و چه بسا به علت فرو رفتن در
فرهنگ ديني، رنگ تقدس به خود گرفته و ممکن است در زمان حاضر سازنده ويرانگر
و خرافاتي محض باشد. بنابراين، نخستين و مهم ترين کار در هر بحثي راجع به
سنت، تفکيک اجزاي مقدس و ثابت و لايتغير سنت از اجزاي زمانمند و مکانمند آن
است; و چه بسا مسامحه و سهل انگاري در اين امر مهم موجب سرايت تقدس بخشي
از سنت به بخش متغير و غيرمقدس آن شود; و اين جاست که ممکن است جمعي براي
حفظ جاه و مال و منال خود و به بهانه دفاع از حريم اعتقادات ديني، با جمود و
تحجر جامعه اي را به ايستايي و عقب ماندگي بکشانند و جمعي نيز به بهانه
پيشرفت فرهنگ و تمدن و به ناحق، دين و اجزاي مقدس سنت را عامل رکود و عقب
افتادگي بدانند.
طرح اين پرسش كه آيا «سنت» واژهئي عربي است يا
فارسي؟ به نظر نامعقول ميآيد، ولي حقيقت اين است كه اصطلاح مذكور به
معنائي كه در دهههاي اخير در زبان فارسي در زمينههاي ديني، فلسفي و
جامعهشناسي به كار ميرود همانند اغلب كلمات مستعار فقط ظاهري عربي دارد و
معناي اصلي خود را در پيوند با فرهنگ ايراني از دست داده است اين كلمه در
عربي معاني متعدد دارد كه معروفترينشان عبارتند از:
روش؛ آئين؛
رسم؛ عادت و دستور. در حوزه دين نيز تقريباً با همين معاني به كار ميرود
كه به طور خاص مبين گفتار و كردار معصومان است. اصطلاحاتي از اين دست كه در
فارسي مفهومي كاملا مغاير معناي اصلي خود يافتهاند فراوانند. حتي برخي از
مفردات و تركيبات قرآني كه «سنت» يكي از آنهاست به رغم شأن نزولشان و اين
كه «تغيير و تبديل» در آنها جايز نيست، معناي ديگري يافتهاند كه كاملا عكس
معناي اصلي آنهاست. .....:
9_ {....از سوي ديگر اهل فلسفه و
جامعهشناسان از «سنت» معنائي را در نظر دارند كه با تجدد خواهي يا با
اندكي تسامح با مدرنيته در تقابل است. به عبارت ديگر سنت از منظر غالب
فيلسوفان و بخصوص جامعهشناسان به فرهنگ، انديشه و آداب و رسومي اطلاق
ميشود كه از حركت و پويائي باز ايستاده و تبديل گشتهاند به موانع مزاحمي
در مسير مدرنيته. اين زمانه مفاهيم غالب براي واژه «سنت» مواردي است كه به اختصار ياد شد،
ولي اگر نيك بنگريم «سنت» در بطن جامعه ايراني معنائي دارد به كلي متفاوت
از آنچه كه دينانديشان، فيلسوفان و جامعهشناسان ميانديشند. اين معنايي
است كه بايد از درون ايران فرهنگي بيرون كشيده شود. بسياري از اهل فلسفه و
دين انديشان ايراني هرگاه كه سه حرف «س»، «ن» و «ت» را كنار هم ميبينند،
بيدرنگ ذهنشان متوجه نظراتي مي شود كه در نوشتههاي آقاياني امثال نصر يا
رنهگنون مطرح شده. ولي سنتگرائي چشمانداز ديگري هم دارد و آن سنتگرائي
ايراني است. اين سنتگرائي با تعريفي كه دينانديشان از سنت دارند وفق
نميدهد زيرا به رغم وابستگي به ريشهها با فرهنگ و عقل جمعي جامعه يا به
عبارت ديگر با تاريخ در حركت است. يعني كه تحول ميپذيرد و گرچه بر بنياد
انديشههاي كهن است ولي شمايلي امروزين دارد. اين سنتي است كه به قول هانري
كربن «قلب تپنده فرهنگ ايراني» است. سنتي كه در حكمت اشراق تبلور يافت، در
عرفان ايراني چهره نمود و تشيع را در دامانش پرورش داد. اين سنت نه در
اساطير اولين محصور است و نه با مدرنيته در تضاد، زيرا ديدگاهي است كه از
آغاز پيدائي اقوام ايراني شكل گرفته و در طول تاريخ كه متجاوز از چند هزار
سال است راه پوئيده، خرده فرهنگها را جذب يا دفع كرده، مورد تاييد نسلهاي
مختلف قرار گرفته تا به عصر حاضر رسيده. بنابراين نوانديشي و تجددگرايي
اكنون بخشي از اين سنت است. سنت ايراني به گواهي تاريخ در هركجا كه مانعي
فرهنگي در مسيرش ديد آن را در خود هضم نمودو بيآن كه هويتش را از دست بدهد
به صورت تازهئي بر بنياد انديشههاي كهن ظاهر شد. به قول ويل دورانت
«ميترائيسم هنوز خود را به صورت هالهئي از نور برگرد رخسار منقوش اولياء و
قديسان مينماياند.»(2)......}
10_{....كهنترين سرزمينهاي جهان
عبارتند از چين، مصر، يونان، هند و ايتاليا كه در هيچيك سنت به معنائي كه
در ايران حضور دارد ديده نميشود. از اين روست كه همه ايرانيان را بايد
سنتي دانست. هيچ ايرانيئي نيست كه پايبند سنت نباشد، براي مثال هر ايراني
با هر عقيده و انديشهئي نوروز و آئينهاي وابسته به آن را پاس ميدارد.
همين سنتها بودهاند كه عامل اصلي حفظ تماميت ارضي اين سرزمين در درازناي
تاريخ شدهاند غالباً گفته ميشود كه زبان فارسي عامل اصلي پيوند اقوام
ايراني است، حال آن كه اگر نيك بنگريم تأثير سنتهاي ايراني از اين منظر بيش
از زبان فارسي است. بسياري از ايرانيان با زبان اصلي يا زبان مادر يعني
زبان فارسي آشنائي درست ندارند و در نتيجه داراي زبان مشتركي نيستند ولي
سنتهايشان مشترك است. همين سنتهاي مشترك مهمترين عامل در پيوند ميان آنان
است و لاجرم مهمترين عنصر در حفظ تماميت ارضي كشور. البته سنتهاي ديني هم
نيروي خاص خود را دارند ولي وسعت و گسترششان در هيچ ملت - دولتي به ميزان
سنتهاي ملي نيست، زيرا در هيچ ملت - دولتي ديني واحد وجود ندارد. وقتي گفته
ميشود «سنت ملي» يعني سنت و باوري كه مورد قبول و احترام هر فردي است.
بنابراين سنت بر اساس جامعه شناسي ايراني جرياني است چندان كهن كه بدايتش
پيدا نيست و همچنان پوياست. چنين سنتي كه تمدنها و فرهنگهاي مختلف را در
خود پروريده و هضم كرده و آنها را بدان گونه كه خود ميپسنديده شكل و سامان
داده و همچنان نظر به آينده دارد نميتواند با مدرنيته در تضاد باشد و آن
را به واپسگرائي و كهن انديشي متصف كرد. سنتي كه اكنون حضور دارد و پوياست
يعني تفكرات نوين هر عصري را آزموده و آن را جذب كرده يا پشت سر نهاده.
در
اينجا لازم به ذكر است كه مقصود از سنت ايراني، سنتي است كه در ايران
فرهنگي و نه جغرافيائي حضور دارد. اين سنت با فرهنگها و خردهفرهنگها كه
به غلط نام سنت بر آن مينهند تفاوت دارد.
سنت چنان كه گفته شد
ديدگاهي است مورد تاييد يك جامعه بزرگ، ظرفي است كه مظروف آن آميزهئي است
از زبان و فرهنگ و باورها و آداب و رسوم و دانش و ادب و هنر. سنت گرچه
هيچيك از اينها نيست ولي مجموعهئي از همه آنها و در عين حال مقوم يكايك
آنهاست. از همين رو ميتوان گفت شعر سنتي، پوشاك سنتي، موسيقي سنتي، غذاي
سنتي، انديشه سنتي و امثال اينها. ولي هيچ يك از اينها به خلاف آنچه
پنداشته ميشود مبين كهنه بودن آن چيز نيست بلكه حكايت از اصالت آن موضوع
دارد. آنان كه «سنت» را با كهنگي و عدم پويائي مرادف ميگيرند نظر به معناي
غيرايراني آن دارند كه غالباً معادل تراديسيون tradition است. معادل واقعي
مفهوم سنت در فرهنگ ايراني «هر چيز اصيل» است، يعني هرآنچه كه داراي نسب و
گوهري شريف است. از اين رو tradition را نميتوان در فارسي به «سنت» ترجمه
كرد، زيرا تراديسون عاملي دست و پا گير و بازدارنده در فرهنگ غرب بوده و
هست و معادل انديشهها و آداب كهن به كار ميرود كه نقشي در دنياي امروز
ندارند.
حقيقت را اگر بخواهيم صفت «سنتي» به مفهوم ايراني معنايي
نزديك به geniune (اصيل) در زبان انگليسي دارد......}
11_......اما
اينكه سنت چیست و ما چه چيزي را ميگوييم سنت؟ ببينيد اين بحث سنت و
مدرنيسم ابتداءً در غرب شروع شد و بعد به جاهاي ديگر رفت. منتتهي سنت مورد
نظرآنان با چيزي كه ما از سنت مراد می کنیم كاملاً متفاوت است، در غرب وقتي
مي گويند سنت منظور تاريخ مقدس وقدسی تفكر مسيحيت است که با مدرنيزم دچار
يك بحران جدي شد چون مدرنيزم معتقد است و اين تفكر را با خودش ايجاد كرد
كه چيزي تحت عنوان قدسيت و مقدس بودن در حوزه تفكر انساني وجود ندارد و
تمام آنچه را كه مسيحيت در هالهاي از قداست پيچيده بود و بر مبنای شخصيت
عيسي مسيح به انسان عرضه وپيشنهاد می کرد ؛ زير سوال برد . در غرب سنت به
اين معني است يعني ما يك قدسيت تاريخي داريم و يك تاريخ بيقدسيت.
آنها(مسیحیان) معتقد هستند كه همه تاريخ قداست دارد و همه اينها تسلسل و
حركت و تكامل يك جرياني است كه خداوند فرزند خودش را مي فرستد تامسئوليت
گناه انسانها را به عهده بگيرد و براي او راه و رسمي را هم مشخص ميكند.
لذا مسير همه چيز توسط خداوند مشخص وتعريف شده است. پس تمام تاريخ مي شود
مقدس چون ازمجاری فوق انسانی ومقدس سرچشمه گرفته است پس درغرب مدرنيزم در
مقابل چنين تقدسي قرار گرفته است. مدرنیزم اين تفكرو قداست را از بين برده
لذا براي اينكه اين قداست در دوران مدرن برگردد چه باید کرد؟ اما در
كشورهاي ديگر از جمله در كشور ما، اصلاً چنين قداستي را براي تاريخ و حركت
تاريخ قائل نيستيم. ما وقتي ميگوييم سنت ، بايد بدانيم مرادمان از سنت
چيست؟ سنت يعني راه و رسم زندگي انسانهاو فرهنگي كه در اين زندگي از بدو
تولد ايجاد مي شود و شكل مي گيرد و انسان را در حوزه آموزه هاي دروني خود
سنت مند مي كند ، در اين سنت دين هم قرار دارد. اگر فقط دين سنت باشد بايد
مسائلي كه در مقابل مدرنيزم قرار ميدهيم صرفاً برگرفته ازدین باشد وبا
وجاهت دینی پاسخ دهیم ولي همه هویت فرهنگی ما که دین هم جزئی از آن است،
سنت است .
ما در دوران سنتي در يك وضعيت خاصي زندگي ميكرديم و در
دوران مدرنيته در يك وضعيت ديگر، به تعبیر دیگردراین دوحال انسانها دوعالم
کاملاً متفاوت ازیکدیگردارند. وضعيت في نفسه يك حركت و يك جريان عارضي بر
زندگي ست اما بعضي از جريانات عارضي اگر چه در حوزه اختيارآدمی قراردارند
ولي گاهي مواقع اجتناب ناپذير می شوند يعني شما نميتوانيد در آنجا انتخاب
كنيد كه كدام وضعيت را داشته باشيد و لامحاله وارد يك جريان ديگر ميشويد
مثل جوامع امروز ؛ ما آلان دقيقاً در وضعيت مدرنيزم قرارداريم حق انتخاب
نداريم و نمي توانيم اين محصولات وثمرات مدرنیزم را نداشته باشيم، نمي
توانيم از نظام تكنولوژيك استفاده نكنيم و بگوييم كه ما معتقد به وضعيت
گذشته هستیم ومی خواهیم با همان روشها وابزارگذشته زندگی کنیم چون امکان
پذیرنیست ونميتوانيم از سيل و هجمه اطلاعاتي در دنيا بهره نگيريم زیرا
برای ادامه حیات جمعی وفردی نيازمند اطلاعات هستيم ، نميتوانيم از هواپيما
و قطار و ماشين استفاده نكنيم چون اينها همه در راستاي هم هستند پس ما در
وضعيت اجباري مدرن قرار گرفتهايم .حال آيا ما در چنين وضعيتي مي توانيم
سنتي فكر كنيم؟ اصلاً سنتي فكر كردن امكان پذير است؟........
12_........امروزه،
ما از گذشته سوءاستفاده مي کنيم، و مي کوشيم با تسلّط برگذشته از آن بهره
جويي کنيم، در حالي که ايرانيان ميانه عموماً به گذشته به عنوان يک
آموزگار، و حتّي يک آموزشگاه، احترام مي گذاشتند. گذشته ايرانيان يک
پارچه نيست. به همين دليل بايد بدانيم که درباره گذشته، و هويّت، چه کسي
سخن مي گوئيم. در دوران ميانه همواره بين مردم اختلافات اجتماعي، اقتصادي،
قومي، منطقه اي و زباني وجود داشته است. بخش بزرگي از گذشته ايرانيان ميانه
که به ما رسيده، و امروزه مبناي خودآگاهي به هويّت ايراني به شمار مي رود،
متعلّق به شمار اندکي از مردم ايران بوده است. اين افراد به فارسي سخن مي
گفتند و به خط عربي پيچيده اي مي نوشتند؛ در علوم اسلامي تبحّر داشتند و،
در ايران سده هاي ميانه، بخش اعظم قدرت را در اختيار خود گرفته بودند. در
واقع، همين ايرانيان بودند که، در آن زمان، حافظه گذشته را در دست داشتند.
کنترل حافظه گذشته نيز همواره از عوامل شکل گيري سلسله مراتب قدرت است.
افزون بر اين، تصويرهايي که از گذشته مي سازيم مي تواند به ايجاد يک نظام
اجتماعي و مشروع ساختن و ابدي کردن آن کمک کند، همان گونه که امروزه در
اطراف خود مشاهده مي کنيم. گفتيم که نياکان ما به پاسداري از گذشته
براي برگذشتن از حال و رفتن به فراسوي آن مي پرداختند. اين تمايل به تملّک
آينده يکي از قوي ترين نيروها در شکل بخشيدن به چيزي بود که ما آن را تاريخ
دوران ميانه مي شناسيم. به يقين، در ايران اين دوره نيز تغييراتي رخ مي
داد، امّا اين تغييرات در مقايسه با آن چه ما امروز به آن عادت داريم،
بسيار کند صورت مي گرفت و، به همين دليل، در باره احساس تداوم امور در اين
دوره مبالغه کردن کار مشکلي است. درنيمه اين هزاره در باورهاي مذهبي
ايرانيان تغييرات بزرگي روي داد. سلسله هائي آمدند و رفتند، فاتحان بر آنان
چيره شدند. با اين همه برداشتي از تداوم، اگر نه ثبات، در اين دوران در
ذهن ما نقش بسته. اين برداشت از گذشته چگونه به ما رسيده است. چنين برداشتي
بر اين باور ايرانيان استوار است که موجوديتي ناگسسته در طول دوراني بسيار
دراز داشته اند.بلعمي درترجمه تفسير قرآن طبري مي گويد: وانگهي، زبان
فارسي از زمان هاي باستان شناخته شده بوده است. از زمان آدم تا اسماعيل
پيغمبر، تمام پيغمبران و پادشاهان به فارسي صحبت مي کردند. اسماعيل اولين
کسي بودکه به عربي سخن گفت. و پيامبر ما (محمد) از ميان اعراب برخاست و
قرآن به او به زبان عربي نازل شد. و اين جا دراين منطقه زبان تکلّم فارسي
است و پادشاهان اين ناحيه پادشاهان پارس اند(ملوک العجم).1 از اين روشن
تر گفته اي درباره طرز تلقي سامانيان نسبت به گذشته مشکل بتوان يافت، و
اين حقيقت که بلعمي اين مطلب را درآغاز اثري چنين معتبر يعني تفسير طبري
نوشته است، حکايت از آرزوي فرا رفتن از زمان حال دارد. اگر کسي بتواند حدود
و ثغور دعوي خود را برآينده مشخص کند، ميتواند بر ترديد و تزلزل خاطرش
تاحدّي چيره شود.
خوب میبینید که چه برداشت های متفاوتی از سنت
وجود دارد. در بخش سوم به بررسی اثر این تنوع ارجاعات در معماری و اینکه
اصولن منظور از "معماری" چیست میپردازم.
|
|
 |
|
 |
|